باشگاه كوهنوردي و اسكي دماوند - نافرمانی در کوه


نافرمانی در کوه
تاریخ : پنجشنبه، 7 شهریور، 1387
موضوع : آموزش


آقای عباس محمدی مدیر عامل محترم انجمن کوهنوردان ایران طی مقاله ای منتشره در سایت انجمن مطالب جالبی در باره رویه پیروی از سرپرستی و مسئولیتهای سرپرست و اسقاط مسئولیت سرپرست در صورت نافرمانی عضو تیم مطرح کرده است که توجه کاربران محترم را به مطالعه آن جلب می کنیم:
12/3/1365 روی دیواره های جنوبی قله ی سه قپه در منطقه ی دنا بودیم . سرپرست برنامه ، من بودم اما فریدون فرد باتجربه تر و سرطناب تیم ما بود . فکر نکرده بودیم که این دیواره ها چنین پرشیب و پیوسته باشند ، و به همین دلیل وسایل فنی کمی آورده بودیم . فریدون ، یک طول طناب کامل را بدون حمایت میانی صعود کرد و حتی با تمام شدن طناب ، به من گفت که آن را آزاد کنم تا بتواند به جای مناسبی برسد ! به او گفتم که با این وضع ، صعود ما و بالا آمدن دیگر بچه ها به صلاح نیست . اما او اصرار داشت که کار را ادامه دهیم ، و من درنهایت او را ملزم به پایین آمدن کردم .
دو روز بعد که به سی سخت برگشتیم ، فریدون با من و دیگر دوستان ، قهر کرد (!) و در حالی که من برای ادامه ی برنامه ، صعود قله های غرب گردنه ی بیژن را پیشنهاد دادم ، او به تنهایی به سوی قله های شرق گردنه رفت و با ما همراهی نکرد .




21/11/1374 فریدون ، خبر آورده است که شب گذشته نفر همراهش ( همایون ) روی ستیغ دوبرار گرفتار رانش برف شده و جان سپرده است . جمعی از کوه نوردان هم گروهی او به سرعت خود را به پیچ مَرغ در جاده ی هراز می رسانند . شب است و هوا توفانی . سرپرست باتجربه ی تیم جستجو ( ابراهیم بابایی ) و دیگر عضو با سابقه ی تیم ( کیومرث بابازاده ) ، می گویند که بالا رفتن در این شرایط کار درستی نیست و نتیجه ای نخواهد داشت . اما رامین ، عضو جوان تیم با این استدلال که شاید همایون هنوز زنده باشد (!) و نیاز به کمک ما داشته باشد ، خودسرانه راه صعود را پیش می گیرد . به فاصله ی کمی پس از او ، دیگران برای آن که حادثه ای دیگر روی ندهد ، به دنبال رامین می روند . افراد در ساعت 2 بامداد در شرایط باد و بوران وحشتناک و تاریکی کامل به خط الراس می رسند . آنان تا چندین ساعت دیگر بی آن که بتوانند کاری کنند ، به سختی پیشروی و سپس عقب گرد می کنند . در این فاصله ، دو بار نقاب برف زیر پای بابایی می شکند که طناب حمایت او را نگه می دارد و یک بار هم فریدون و داریوش چند ده متر روی شیب تند شمال خط الراس سقوط می کنند که معجزه آسا جان به در می برند . البته زانوهای داریوش به شدت آسیب دیدند .

21/5/1384 حوالی عصر بود و در علم چال ، باران بسیار تندی می بارید ، طوری که نمی شد پنجاه متر جلوتر را درست دید ( چند روز بعد دریافتیم که در همان ساعت ها یازده کوه نورد بر اثر راه افتادن سیل ، در دره ی اندرسم جان باخته اند ) . هم برایم جالب بود ، و هم نگران بودم که با این روند گرم شدن زمین ، تا چند سال دیگر کار به کجا خواهد کشید ؟! مرداد ماه سال 60 را به یاد می آوردم که شیب های زیر سیاه کمان و چالون و شانه کوه هم پوشیده از برف بود و هر بعد از ظهر در این جا برف می بارید .
گاه می شد ستیغ علم کوه – شاخک را دید که از فرازآن سیل تگرگ به شکلی باورنکردنی همچون یک پرده بر روی دیواره فرو می ریخت . در چادری که نزدیک چادر ما ، روی سکوی علم چال زده شده بود ، خانم جوانی دراز کشیده بود که از صبح می گفت حالت سرگیجه و سردرد دارد . ناگهان دیدم که چشمانش به حالتی غیر عادی بسته شد و خودش از حال رفت . نامنظم نفس می کشید ، و با این وضع من حدس می زدم که دچار کوه گرفتگی حاد شده است . چند دقیقه بعد ، حالش کمی بهتر شد و چشمان خود را باز کرد و با دوستش شروع به صحبح کرد : « چیزی نیست ، خوب می شوم ... » . از دو روز پیش که به علم چال آمده بودند ، اصرار داشت که « گرده ی آلمانی ها » را صعود کند ، اما هوا اجازه نمی داد . من آنان را می شناختم ( در واقع اعضای یک سازمان کوه نوردی بودیم ) اما در برنامه ای جداگانه به منطقه آمده بودم . با این حال ، با استناد به این که مسن تر از آنان بودم و تجربه ی بیشتری داشتم ، به آن خانم و دوستش گفتم که بهتر است هرچه زودتر به پایین بروید . سرپرست برنامه ی او هم که خود جوانی بود از همان سازمان ، با من موافق بود و به او گفت که بار خود را ببندد تا شخص دیگری ( علاوه بر آن دوستی که مرتب در کنارش بود ) را همراه او به پایین بفرستد . دختر خانم گفت : « نه ! من باید گرده را صعود کنم ! حالم خوب می شود ... » . من چند بار دیگر به او گفتم که باید پایین برود و اشاره کردم که ماندن در ارتفاع – به ویژه در شب – ممکن است برای او خطرناک باشد . سرپرست هم باز اصرار کرد که او باید آماده شود و به پایین برود . اما هیچ کدام موفق به متقاعد کردن آن دختر خانم نشدیم . او یک روز دیگر هم در آن جا ماند و خوشبختانه حالش خراب تر نشد ، و البته گرده را هم نتوانست صعود کند . لجاجت او و گوش نکردنش به حرف های سرپرست و حرف های من که فرد با تجربه ی حاضر در منطقه بودم ، برایم شگفت آور بود .

15/5/1385 هفت نفر بودیم و قرار گذاشته بودیم و به دیگر افراد حاضر در علم چال هم گفته بودیم که می خواهیم فردا صبح از گرده ی آلمانی ها به قله ی علم کوه برویم . رضا سرپرست گروهی بود که از چند روز پیش در علم چال اردو زده بودند و هر روز دست به یک صعود ( روی دیواره یا روی قله های اطراف) می زدند . عصر هنگام ، چند کوه نورد دیگر به علم چال آمدند که عضو همان باشگاهی بودند که رضا دبیر آن بود . آنان گفتند که فردا می خواهند از گرده صعود کنند . رضا گفت که فردا مسیر گرده شلوغ است و ممکن است که خطر ریزش سنگ زیاد باشد . او بخصوص به یکی از آن بچه ها (علی ) گفت که تو نباید به گرده بروی ، زیرا آمادگی نداری و مسیر هم شلوغ است . علی به رضا گفت : « اگرچه شما سرپرست آن برنامه ، و دبیر باشگاه هستید ، اما من در برنامه ای مستقل به این جا آمده ام و شما نمی توانید مرا از صعود منع کنید .»
صبح روزبعد ، ما هفت نفر خیلی زود راه افتادیم که کسی جلوی ما نیفتد . 8-7 نفر کوه نورد شهرستانی و 5-4 کوه نورد همراه علی هم در پی ما راهی قله شدند . آخرهای مسیر بودیم که نفر جلوی ما (حسین) فریاد زد : « سنگ ! سنگ !» . یک سنگ بسیار بزرگ ، از روی شیب یخی دهلیز ، سر خورده بود و داشت پایین می آمد . همگی دست و پای خود را جمع کردیم و به دیواره چسبیدیم . ناگهان ، سنگ عظیم رها شد و با صدای هراس انگیزی پایین آمد . سنگ به سطحی از مسیر بالا سر من خورد و تکه تکه شد ؛ مطمئن بودم که تکه های آن به چند نفر می خورد ، اما خوشبختانه فقط یک تکه از آن به طناب جلوی سینه ی احمد خورد و آن را پاره کرد . احمد سر خورد و چیزی نمانده بود که به دره ی اسپیلت سقوط کند ، اما توانست پای مهدی را که در جلویش بود ، بگیرد و نجات یابد . علی و دوستانش که پایین تر بودند ، معجزه آسا ، از برخورد تکه های سنگ در امان ماندند .

آذر 1385 قرار بود طبق معمول هر سال ، برای بزرگداشت یاد جان باختگان سال 1348 ، از طریق قله ی توچال به ده ایگل برویم . سازمان هواشناسی ، وضع هوا را ابری و همراه با بارش برف اعلام کرده بود . به جوان نوآمده ای که همسایه ی ما بود و به تازگی با گروه ما آشنا شده بود ، گفته بودم که در این برنامه شرکت نکند . خودم به همراه تعدادی از دوستان ، شب را در پناهگاه شیرپلا گذراندم و صبح در شرایط هوای بورانی به قله رسیدم . کمی پس از رسیدن به قله ، جوان یادشده را در میان جمعیت دیدم ؛ از او پرسیدم که چرا و چگونه به آن جا آمده که گفت با تله کابین به قله آمده است . به دوستان گفتم که با این هوا ، صلاح نیست که به سوی ایگل سرازیر شویم . اما چند دقیقه بعد دیدم که بچه ها دسته دسته در حال پایین رفتن به آن سو هستند ، و خودم نیز به تبعیت از جمع راه افتادم ! شاید فقط شانس آوردیم که کسی گم یا گرفتار بهمن نشد .

***********************

آن چه در بالا گفته شد ، نمونه هایی از گوش نسپردن به دستور سرپرست یا فرد باتجربه ی تیم های کوه نورد است . همیشه هم این گونه نافرمانی ها به خیر نمی گذرد ؛ چند سال پیش ، در یک برنامه ی تابستانی صعود به آرارات ، خانم جوانی به توصیه ی فرد باتجربه ی گروه توجه نمی کند و پوشاک مناسب با خود نمی برد . متاسفانه ، این خانم در نزدیکی قله ناگهان از حرکت بازمی ایستد و چند دقیقه بعد جان می سپارد ( بر اثر تخلیه ی انرژی ناشی از باد شدید؟ ) . در مباحث حقوق ورزشی آمده است که هرگاه کارآموز یا عضو یک تیم از دستور سرپرست تیم سرپیچی کند و برای او حادثه ای پیش آید ، مسوولیت آن متوجه خودش خواهد بود ( نگاه کنید به کتاب حقوق ورزشی تالیف دکتر حسین آقایی و مقاله ی کوه نوردی ، حادثه ، قانون از حشمت حیدریان و عباس محمدی در گاهنامه ی شماره ی 9 انجمن ) .
نافرمانی ، فقط از دستور سرپرست پیش نمی آید ؛ ممکن است که آدمی از عمل به توصیه های خودش یا اصول مسلم فنی هم سر باز زند ! در روز جمعه 7/2/86 یک کلاس مرور بر آموزش های مجید ثابت زاده ( امدادگر و آموزش دهنده ی مقیم آمریکا ) داشتیم تا برای کلاسی که قرار بود با آمدن به ایران برگزار کند ، آمادگی داشته باشیم . اسماعیل که خود یک مربی و امدادگر است ، برخلاف توصیه های خودش و مجید ، بدون کلاه ایمنی روی سنگ و در داخل دو رشته ی طنابی که از کارگاه به سوی فرد روی دیواره ( مصدوم فرضی ) می رفت ، ایستاده بود . ناگهان وزن "مصدوم" به روی طناب منتقل شد و دو رشته ی طناب به شدت کشیده شد . نتیجه ، برخورد محکم طناب به پای اسماعیل بود که سبب به هم خوردن تعادل او و پرتاب شدنش به پای سنگ شد . او بسیار خوش شانس بود که ارتفاع سنگ زیاد نبود و سرش هم به جایی نخورد .
سرپرست باید در صورت نافرمانی فردی از اعضای تیم ، با تحکم از او بخواهد که امر او را اجرا کند . در صورتی که فرد دستور سرپرست را اجرا نکرد ، سرپرست باید چند بار در حضور دیگران و با صدای بلند از آن فرد بخواهد که دستور را اجرا کند . اگر باز هم فرد سرپیچی کرد ، مسوولیت سرپرست در مورد او ساقط می شود . به نظر من در شرایط خطرناک ، حتی یک درگیری ملایم فیزیکی با فرد خاطی ( مثلا زدن یک کشیده به صورت او برای هشیار کردنش ) جایز و لازم است . روشن است که پس از برنامه ، باید با فرد خاطی برخورد شدید انتظامی ( در باشگاه یا هیات ... ) صورت گیرد .

نوشته شده در : 1/6/1387







منبع این مقاله : باشگاه كوهنوردي و اسكي دماوند
http://www.fa.damavandclub.com/html

آدرس این مطلب :
http://www.fa.damavandclub.com/html/article425.htmlhttp://www.fa.damavandclub.com/html/modules.php?name=News&file=article&sid=425

Damavand Club © www.Damavandclub.com