"سهند عقدايي"چند هفته پیش، آن شبی که یک پیام کوتاه از ابوالفضل رسید که همنوردش حسین ابوالحسنی در یال داغ دماوند دچار حادثه شده و پایش شکسته است مثل هر بار دیگر که از این اخبار ناخوشایند می رسید سریعا دست به کار شدیم تا از میان کوهنوردان یک تیم امدادی دست و پا و کنیم. در کوتاه دقایقی شاید دهها و بلکه صدها تلفن میان تعدادی از کوه نوردان رد و بدل شد تا معدود افرادی پیدا شوند که در آن شب خودشان در برنامه ای دیگر دور از دسترس نباشند، آمادگی بدنی لازم را داشته باشند و آن نصفه شبی نیز خودروی مناسبی برای انتقالشان به منطقه یافت شود. مشکلاتی که به خاطر نبود گروههای حرفهای امداد کوهستان همیشه با آنها دست به گریبانیم و بیشتر اوقات تا تیمی خواسته تشکیل شود و به منطقه برسد متاسفانه ماموریتش دیگر نه امداد که غالبا حمل جسد بوده است.

اما این بار مشکل دیگری نیز وجود داشت که از اولین دقایق شنیدن خبر، ذهنم را مشغول ساخته بود و آن دور بودن محل حادثه از آخرین روستاها و جاده بود. می دانستم که در زمستان وقتی از روستای ناندل در جبهه ی شمالی دماوند حرکت کنی، یک تا دو روز زمان میبرد تا به اوایل یال برسی و تمام این مسیر نیز در دشتی کم شیب است که درههای مختلفی آن را جای به جای قطع میکند و این وضعیت رسیدن را به محل حادثه به تاخیر می انداخت و از آن مهم تر حمل مجروح را به پایین دشوار تر می کرد. چه اینکه فرود دادن یک مجروح بر دامنههای پرشیب و خصوصا برفچالها اگر چه کاری حساس است اما اگر موارد فنی و ایمنی در آن رعایت شود فشار بارکشی بر امدادگران وارد نخواهد شد و مصدوم با نیروی وزن خود پایین خواهد آمد. ولی در دشتهای کم شیب که پر است از تخته سنگ و گون و جوی و دره، به ناچار باید مصدوم با برانکارد و بر روی دست حمل شود و حالا ما به این فکر می کردیم که آن مسیری را که بیش از یک روز طول خواهد کشید دست خالی طی کنیم چقدر زمان خواهد برد با یک برانکارد 90 کیلویی برگردیم؟
با اینکه به تجربه، امید چندانی به پرواز هلی کوپتر امداد نداشتیم اما از روی ناچاری به سراغش رفتیم و در آن نیمه شب ساعاتی را که به یقین در تعاریف امداد جزو اوقات طلایی به حساب میآید در یکی از مرکز هلال احمر در منطقه صرف تماسهای اینجا و آنجا کردیم و نهایتا با امیدی رو به یاس، عازم روستای ناندل شدیم که همان پروژهی زمان بر امداد زمینی را آغاز کنیم.
حوالی ظهر روز بعد از حادثه بود که به میانهی دشت ناندل در جبههی شمالی دماوند رسیده بودیم. دوستان زیادی مرتبا با تلفن همراهم تماس می گرفتند و اوضاع را جویا میشدند. چون پایان نزدیکی برای امداد متصور نبودم برخی از تماسها را پاسخ نمیدادم تا باتری موبایلم بیشتر حفظ شود. نیمه شب گذشته در تماسهای نا امیدانهای که برای امداد هوایی گرفته بودم به یکی از دوستانم هم که نه کوهنورد بود و نه در مراجع تصمیم گیری هلال احمر حضوری داشت زنگ زده بودم. نامش پورنگ پورحسینی بود. پسر پرویز پورحسینی بازیگر نام آشنای سینما و تاتر ایران. پورنگ در کمیتهی ملی طبیعت گردی در سازمان میراث فرهنگی و گردشگری به عنوان کارشناس فعالیت میکرد و شنیده بودم که به اتفاق یکی از امدادگران با سابقه به نام علی شادلو، زمانی طرحی را برای امداد حوادث در طبیعت نوشته بودند و البته مثل بسیاری از طرحهای دیگر کشور در روند کند و سنگین مراجع دولتی گیر کرده بود و به نتیجهای مطمئن نرسیده بود. ظهر آن روز پورنگ با من تماس گرفت و شرحی از اقدامات انجام شده را پرسید. به نظرم آمد که بیشتر جهت اطلاع خودش یا شاید همراهی معنوی با ما میپرسد. گفتم که به خاطر شارژ موبایلم نمیتوانم صحبت کنم و پاسخ سوالاتش را حواله دادم به ستادی که به همین منظور در باشگاه دماوند در تهران تشکیل شده بود و همسرم که از دیشب رابط ما با تهران بود. دقایقی گذشت و این بار همسرم تماس گرفت و گفت که آماده باشید هلیکوپتر در راه است! پرسیدم ((مگر نگفته بودند به خاطر یک نفر هلیکوپتر بلند نمیکنند؟)) گفت((نمیدانم ولی فعلا که راه افتاده وحتی الان به آبعلی رسیده و در حال برداشتن تجهیزات است))
آن روز دو بار هلی کوپتر به منطقه آمد و با جدیت تمام سعی کرد به محل مصدوم که زیر صخرهای در ارتفاع 4300 متری یال داغ بود نزدیک شود که میسر نشد و بازگشت. عصر هنگام، اولین گروه کوهنوردان خود را به چادر حسین رساندند و به روش بسکت کردن تا قبل از تاریکی هوا 200 متری پایینش آوردند و چادرها را برای شب مانی برپا کردند. فردا صبح حسین را بر روی برانکاردی که دیروز هلی کوپتر به منطقه آورده و در ارتفاعات پایین تر انداخته بود گذاشتیم و بر روی برفچالها مثل سورتمه کشیدیمش و تا ابتدای دشت آوردیم و این با ر هلیکوپتر بزرگی آمد و همه را برداشت و با خود به آبعلی برد و از آنجا بلافاصله آمبولانس هلال احمر او را به تهران آورد و مستقیما به اتاق عمل و . . .
در بیمارستان زمانی که داشتم از این اتاق به آن اتاق می دویدم پورنگ پورحسینی را دوباره دیدم، با همسر و دو کودک خردسالش. از اینکه برای احوال پرسی حسین آمده بود تشکری کردم و عذر خواستم و ترکش کردم.
***************
چه شد که هلی کوپتر پرواز کرد؟
ساعت 10 صبح روز بعد از حادثه همهی امیدها برای امداد هوایی منتفی میشود.
پورنگ به ابتکار خود و به واسطهی پدرش با مشاور هنری رئیس جمهور، جواد شمقدری تماس میگیرد. شمقدری از سالیان دور با پرویز پورحسینی در تاتر همکاری داشته و دوستی و احترامی میان ایشان برقرار است.
شمقدری اضطرار حاکم بر مسئله را درک میکند و با این که خواستهای خارج از حوزهی کاریاش به او ارجاع شده، با رویکردی از سر نوعدوستی قول میدهد هر آن چه در توان دارد مضایقه نکند. او با دکتر خاتمی ریاست کل هلال احمر کشور تماس میگیرد و از او مصرا تقاضای همکاری میکند.
ریاست هلال احمر بلافاصله دستور به پرواز هلیکوپتر می دهد و در کمتر از یک ساعت امدادهوایی شکل میگیرد!
****************

این بار یکی از کوهنوردان ایران این اقبال را داشت که در لحظاتی حیاتی با بالاترین مراجع تصمیم گیری رابطهای برقرار شود و از آن سو معادلات پیچیدهی حاکم بر روابط درونی این مدیران نیز مانع از پرداختن ایشان به احساسات انسان دوستانه شان نشود. امری که به صورت کلی و با توجه به فضای عمومی جامعه همواره محتمل است. در حوادث سالهای اخیر یک بار دیگر نظیر چنین همکاری را به یاد میآوریم که در حادثهی علمکوه کوهنوردان باشگاه آرش، در زمستان 85، یکی از کوهنوردان قدیمی آرش توانست با اتکا به نسبت خانوادگی اش با شخص رئیس جمهور، امداد هوایی را مهیا سازد. به خاطر داریم که در آن زمان در حین عملیات امداد یکی از هلی کوپترها سقوط کرد، خوشبختانه سرنشینانش آسیبی ندیند ولی هلی کوپتر کاملا منهدم شد و چندین میلیارد تومان خسارت بر جا گذاشت و این خسران بزرگ را که بخشی از توان و امکانات محدود امداد کشور که می توانست نجات بخش حادثه دیدگانی دیگر باشد از میان رفت. جالب آنکه در حادثهی اخیر وقتی که دوباره به آن همنورد قدیمی رجوع کردیم با تاسف فراوان گفت که به خاطر آن حادثه دیگر نمیتواند چنان خواهشی را تکرار کند.
امداد وخصوصا امدادهوایی در کوهستان کاری است پر هزینه و برای برای امدادگران نیز ریسک بالایی دارد. هنگامی که حادثه ای در کوهستان رخ می دهد تا زمانی که کوهنورد مصدوم نیاز به کمک دارد، همواره می بینیم خانواده و نزدیکانش به هر دری می زنند و حاضرند هر آنچه میتوانند هزینه کنند تا امکان نجات او بیشتر شود. واکنشی که در ذات خود نشانگر استیصال و نبود راهکاری مشخص است.
شاید به عنوان یک راحل قابل حصول، بهتر باشد مسئولان ذیربط فقط به بودجههای دولتی بسنده نکنند و همچون کشورهای پیشرو، پوشش های بیمهای را راه اندازی کرده و برای استفاده از آن فرهنگ سازی نمایند تا هم اینکه کوه نوردان به گونهای معقول و انجام پذیر، از پیش در هزینههای احتمالی ورزش پر خطرشان سهیم شوند و هم نهادهای اجرایی و عملیاتی با اطمینان خاطر از تامین مالی، به هنگام وقوع حوادث کوهستان به وظیفهی قانونیشان بپردازند.