به: نارایام آچاریا،
افسر رابط وزارت فرهنگ و توریسم نپال
جناب آقای آچاریا، همان گونه که میدانید با توجه به ناپدید شدن مهدی اعتمادفر گزارش کوتاهی از وقایعی که در تلاش نهایی ما بر قله دائولاگیری در روزهای 30 آوریل و 1 می اتفاق افتاد، ارائه میشود.
تلاش نهایی برای قله
در ساعات اولیه صبح روز 30 آوریل، هم زمان با دیگر اعضا من نیز صعود از کمپ دوم را به سوی کمپ سوم آغاز کردم. این نخستین باری بود که ما از کمپ دوم در ارتفاع 6700 متری بالاتر میرفتیم و البته تلاش آن روز برای همهی ما آزمونی بود که دریابیم آیا قادر به ادامه صعود تا قله خواهیم بود یا خیر. من در ساعت 13:30 به محل کمپ سوم رسیدم و شروع به برپایی چادرم کردم و در همان زمان متوجه شدم که مهدی نیز به کمپ سوم رسیده است. به خاطر باد شدید و کمبود جا، برپایی چادر در محل کمپ سوم بسیار دشوار بود و من به او پیشنهاد کردم که در استفاده از چادرم با من شریک شود.
من حقیقتا به یاد میآورم که در برپایی چادر قدری از مهدی قویتر بودم، ما فقط به کمک هم میتوانستیم آن کار را انجام دهیم و به صورت انفرادی غیر ممکن بود. پس گفتم: (( مهدی ما بهتر است که این چادر را همین جا و همین الان برپا کنیم اگر ممکن است دیگر هیچ شانسی نداشته باشیم.)) به یاد میآورم من احساس عجیبی داشتم زیرا سن مهدی از من بیشتر بود و من به عنوان یک کوهنورد احترام زیادی برای او قائل بودم و چنین لحن آمرانهای ناخوشایند بود اما شرایط چنین چیزی را طلب میکرد.
به هر ترتیب ما چادر را برپا کردیم و به داخل رفتیم. همنورد من پاولا به فاصلهی کمی از کمپ سوم تصمیم به بازگشت گرفته بود و من ناگهان دریافتم که کیسه خواب، غذا و کبریت ندارم و تمام اینها در کوله پشتی او بوده است. خوشبختانه دوستم "تونک" مقداری غذا به من داد و مهدی هم آن قدر مهربان بود که برای هردومان آب و غذا درست کند.
در آن زمان، دو تیم مختلف در کمپ سوم وجود داشت. یک گروه بزرگ از کوهنوردان کرهای به همراه شرپاهایشان که تصور میکنم 8 نفر بودند و ما که شامل تونک، داوا شرپا، مهدی و من بودیم.
ما تا دیروقت شب هنگامی که حملهی نهایی مییاید آغاز میشد، منتظر ماندیم. ابتدا حوالی ساعت 23:00 تیم کرهای راه افتاد و من و مهدی نیز تصمیم گرفتیم با نیم ساعت تاخیر به دنبالشان رهسپار شویم. ما راه افتادیم اما به زودی دریافتیم که تیم کرهای بسیار کند است و سعی میکند هر جایی طناب ثابت بکشد و ما به تدریج دچار تردید شدیم. من به شدت سردم شده بود و از آن وضعیت ناراضی بودم و به مهدی گفتم که میخواهم به چادر برگردم تا کمی گرم شوم. من به چادر برگشتم و حدود نیم ساعت بعد مهدی نیز پیدایش شد. ما تصمیم گرفتیم که ساعت 2:00 دوباره تلاشمان را آغاز کنیم. ما منتظر ماندیم، سپس فهمیدیم که تونک و داوا شرپا نیز در حال آماده شدن هستند و خوشحال شدیم که تعدادمان بیشتر خواهد شد.
به هر ترتیب به رغم حرکت دیرتر، دوباره و پس از مدت کوتاهی به تیم کرهای رسیدیم و با سرعت کمی پشت سر ایشان رو به قله حرکت کردیم. دقیقا به خاطر دارم که یک جا حداقل دو سه ساعت توقف کردیم به خاطر اینکه کرهای ها طناب ثابت بگذارند. من به شدت سردم بود و به بقیه اصرار کردم سریعتر باشند اما سایر اعضای گروه یعنی مهدی، تونک و داوا در وضعیت بهتری بودند.
حوالی ساعت 11 تا 12 ، در ارتفاع 7900 متری تیم کره ثابت گذاری را رها کرد و تصمیم گرفت که برگردد. من و تونک تصمیم گرفتیم که به هر ترتیب برای صعود قله تلاش کنیم زیرا که نزدیک بودیم و به درستی معتقد بودیم که طناب ثابت بیشتری نیاز نیست. ما از رد پا ها خارج شدیم و به طرف جایی که فکر میکردیم قله است تغیر مسیر دادیم و بعد دریافتیم که بقیه نیز به آرامی به دنبال ما میآیند. من و تونک جلو بودیم، مهدی و داوا با فاصله 150 متر به همراه هم (یا شاید جداگانه) و در انتها نیز تیم کرهای.
مشکل ما آن بود که نمیدانستیم قله به درستی کجاست، بنابراین راه میرفتیم و جستجو میکردیم. مهدی احتمالا در سال 2006 تا آن قسمتها یعنی حوالی قله صعود کرده بود اما چیز زیادی به خاطر نمیآورد. به هر حال ما بعد از دو ساعت دهلیزی را پیدا کردیم که به سوی قله امتداد مییافت و حدود ساعت 14:30 تا 15:00 من شروع به صعود کردم و تونک حدودا با فاصله 50 متر عقب تر و مهدی نیز در حدود 100 متر پشت سر صعود میکردند. در آن نقطه من نمیتوانستم مهدی را ببینم چراکه هوا به شدت رو به خرابی میرفت و نشانههایی از یک طوفان قریب الوقوع دیده میشد.
من دهلیز را صعود کردم و در حال جستجوی قله بودم که فهمیدم روی خط الراس منتهی به قله قرار دارم که در همان لحظات صاعقهای به من زد. به سرعت به داخل دهلیز برگشتم و متوجه شدم تونک نیز به بالای دهلیز رسیده است و از آن وضعیت خطرناک با خبر است. تونک به نسبت من کوهنورد با تجربه تری است بنابراین پشت دهلیز پنهان شده بود و میدانست که هر زمانی صاقه میتواند ما را بکشد و رو به من فریاد زد که فورا از آن جهنم خارج شوم و ما به گونهای شاعرانه شروع کردیم به فرار از قله! من حتی احساس کردم که چوب اسکی و کوله پشتیام نقش یک میل برقگیر را بازی میکنند و سوزش شدیدی را تا عمق بدنم احساس میکردم. وضعیتی تهدید آور در ارتفاع 8150 متر.
هر ترتیب به همراه تونک که قبل از من از دهلیز پایین رفته بود فرود را آغاز کردم. حدود 20 متر پایین تر، چوب اسکیام را بستم و رو به پایین اسکی کردم. در آنجا، در حالی که اسکی میکردم شخصی را در انتهای دهلیز دیدم که شاید 50 تا 70 متر پایین تر از من بود. ناگهان آن شخص به پشت افتاد و باز بلند شد و دوباره افتاد و بعد از سه بار افتادن سرعت زیادی گرفت و پرتاب شد و در وضعیتی نامعلوم ناپدید گشت. تمام این اتفاقات بین یک تا سه ثانیه صورت پذیرفت، نه بیشتر! در آن لحظه من فکر کردم که دچار توهم شدهام یا اینکه سرابی دیدهام. همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد و خیلی بیشتر از ظرفیت ادراک من در آن وضعیت بود ( اسکی در ارتفاع، طوفان، وضعیت نامعلوم، فشار روحی و جسمی). به هر حال من اسکی کردم به پایین دهلیز وبه سمت راست به طرف کمپ سوم پیچیدم. در لحظه ای که داشتم از خط فرضی آن سقوط عبور میکردم جستجویی اجمالی کردم برای یافتن نشانهای از سقوط اما چیزی پیدا نکردم. حتی فریاد کشیدم، شاید که کسی هنوز آنجا باشد اما هیج جوابی نشنیدم.
من بیشترین تلاش ممکن را داشتم تا به کمپ 3 و بعد به کمپ 2 برسم و در انتها کمی دست وشدیدا یکی از پاهایم سرمازده شد.
یافتن راه درست در آن ارتفاع و در آن شرایط نامشخص، تلاش زیاد، بهترین حس غریزی و مقدار زیادی شانس نیاز داشت.
درباره مهدی:
من متعاقد شدهام که آن چیزی که سقوطش را دیدم مهدی بوده است. با رفتن تونک و به دنبال او داوا، آن چیز، شخص دیگری نمیتوانست باشد.
همچنین من متاسفانه به این نتیجه رسیدهام که اعلام دارم حتی اگر من یا افراد بیشتری به دنبال او جستجو میکردیم و او را مییافتیم، نمیتوانستیم به او کمکی کنیم. بر اساس تجربهی من، در این ارتفاع هر گونه امدادی نیاز دارد به بیش 10 مرد قوی همراه با اکسیژن تا بتوانند فرد مجروح را حرکت دهند و البته اینامداد نیز به شدت خطرناک خواهد بود.
بعد از من و تونک، تیم کرهای نیز دیروقت در حدود ساعت 18 تا 19:00 همان روز(اول می 2009) به قله رسید و من حدس میزنم آنها نیز نشانهای از مهدی ندیده باشند ( البته در آن زمان کسی نمیدانست که او گم شده است.) حتی با وجود اینکه ایشان در یک گروه میرفتند تقریبا یکی از اعضایشان را در راه گم کردند و او از ناحیه دست به شدت دچار سرمازدگی شد.
بر مبنای تحلیل رویدادهای که درحملهی نهایی به قله به وقوع پیوست من به این نتیجه رسیدهام که مهدی در ساعت 15:30 تا 16:00 روز اول ماه می 2009، در اثر سقوط درگذشت.
به نظر من دلایل ذیل را میتوان برای مرگ مهدی برشمرد:
1 – در انتهای حمله به قله، او بسیار خسته بود و یک اشتباه در آن ارتفاع، به سادگی میتواند مرگ آور باشد.
2 – بعد از شکستی که در تلاش سال 2006 داشت، من واقعا فکر میکنم که او میخواست به قلهی این کوه برسد و این همیشه خطرناک است.
3 – آخرین و نه کمترین دلیل آن بود که بسیاری از کوهنوردان که به قله نزدیک میشوند دچار وضعیتی میشوند که ما به آن سحر قله میگوییم. ایشان نشانههای خطر، هشدارها و غریزهی خود را نادیده میگیرند چراکه قله به سادگی در دسترس است. این امر ممکن است کاملا برای مهدی اتفاق افتاده باشد گرچه من معتقدم که او به قدر کافی تجربه داشت که آن را بشناسد.
جستجوی گمشده:
به نظر من بنا به دلایل ذیل هر گونه تلاشی برای مشخص کردن محل پیکر مهدی برای اعضای گروه جستجو، خطرناک و ناموفق خواهد بود:
1 – در صورتی که پیکر مهدی هنوز در جایی در زاویهی بسته سراشیبی قله باشد، هم اکنون با برف پوشیده شده است و تعین مکان آن میسر نیست. در سالی که در پیش است، اگر که برف کمی ببارد برخی کوهنوردان ممکن است در صورتی که جستجو کنند آن را بیابند. برای اینکه ایدهای به شما بدهم باید بگویم که چندین سال پیش یک کوهنورد کرهای بر روی خطالراس قله احتمالا در اثر صاعقه درگذشته است ولی پیکر او هنوز آنجاست. بنابراین پایین آوردن آن بسیار دشوار خواهد بود.
2 – در صورتی که مهدی از روی شیب قله به جبههی شمالی دائولاگیری سقوط کرده باشد ( که من فکر میکنم این سناریویی محتمل تر است) آنگاه پیکر او ممکن است هر جایی در فاصلهی سه کیلومتر ارتفاع ما بین کمپ اصلی و قله افتاده باشد. این منطقه برای جستجو غیر قابل دسترس است و صعود آن تنها در بالاترین مقیاسهای کوهنوردی قابل انجام است و البته صعود و نه جستجو و تلاش برای یافتن یک بدن.
آنچه که من به عنوان بهترین راه جستجو پیشنهاد میکنم، بردن یک دوربین قوی است به مکانی که نامش گذرگاه فرانسویهاست و از آنجا شما میتوانید جبههی شمالی را ببینید و آن پیکر را جستجو کنی. من تنها بدان جهت چنین پیشنهادی را میگویم که کمخطرترین راه جستجو است اما هنوز هم فکر میکنم شانس اینکه چیزی پیدا شود صفر است.
در این زمینه اگر باز اطلاعات دیگری خواستید، لطفا از تماس با من خودداری نکنید.
دیوید فوجتیک
سوم می 2009
کاتماندو
برگرفته از:http://www.fa.iranianchallengers.com/article188.html