باشگاه كوهنوردي و اسكي دماوند - گزارش دیوید فوجتیک از مشاهدات خود در باره شادروان اعتمادفر


گزارش دیوید فوجتیک از مشاهدات خود در باره شادروان اعتمادفر
تاریخ : دوشنبه، 21 اردیبهشت، 1388
موضوع : اخبار جامعه کوهنوردی


به: نارایام آچاریا،
 افسر رابط وزارت فرهنگ و توریسم نپال

جناب آقای آچاریا، همان گونه که می­دانید با توجه به ناپدید شدن مهدی اعتمادفر گزارش کوتاهی از وقایعی که در تلاش نهایی ما بر قله دائولاگیری در روزهای 30 آوریل و 1 می  اتفاق افتاد، ارائه می­شود.

تلاش نهایی برای قله
در ساعات اولیه صبح روز 30 آوریل، هم زمان با دیگر اعضا من نیز صعود از کمپ دوم را به سوی کمپ سوم آغاز کردم. این نخستین باری بود که ما از کمپ دوم در ارتفاع 6700 متری بالاتر می­رفتیم و البته تلاش آن روز برای همه­ی ما آزمونی بود که دریابیم آیا قادر به ادامه صعود تا قله خواهیم بود یا خیر. من در ساعت 13:30 به محل کمپ سوم رسیدم و شروع به برپایی چادرم کردم و در همان زمان متوجه شدم که مهدی نیز به کمپ سوم رسیده است. به خاطر باد شدید و کمبود جا، برپایی چادر در محل کمپ سوم بسیار دشوار بود و من به او پیشنهاد کردم که در استفاده از چادرم با من شریک شود.


من حقیقتا به یاد می­آورم که در برپایی چادر قدری از مهدی قوی­تر بودم، ما فقط به کمک هم می­توانستیم آن کار را انجام دهیم و به صورت انفرادی غیر ممکن بود. پس گفتم: (( مهدی ما بهتر است که این چادر را همین جا و همین الان برپا کنیم اگر ممکن است دیگر هیچ شانسی نداشته باشیم.)) به یاد می­آورم من احساس عجیبی داشتم زیرا سن مهدی از من بیشتر بود و من به عنوان یک کوه­نورد احترام زیادی برای او قائل بودم و چنین لحن آمرانه­ای ناخوشایند بود اما شرایط چنین چیزی را طلب می­کرد.  
به هر ترتیب ما چادر را برپا کردیم و به داخل رفتیم. همنورد من پاولا به فاصله­ی کمی از کمپ سوم تصمیم به بازگشت گرفته بود و من ناگهان دریافتم که کیسه خواب، غذا و کبریت ندارم و تمام اینها در کوله پشتی او بوده است. خوشبختانه دوستم "تونک" مقداری غذا به من داد و مهدی هم آن قدر مهربان بود که برای هردومان آب و غذا درست کند.
در آن زمان، دو تیم مختلف در کمپ سوم وجود داشت. یک گروه بزرگ از کوه­نوردان کره­ای به همراه شرپاهایشان که تصور می­کنم 8 نفر بودند و ما که شامل تونک، داوا شرپا، مهدی و من بودیم.
ما تا دیروقت شب هنگامی که حمله­ی نهایی می­یاید آغاز می­شد، منتظر ماندیم. ابتدا حوالی ساعت 23:00 تیم کره­ای راه افتاد و من و مهدی نیز تصمیم گرفتیم با نیم ساعت تاخیر به دنبالشان رهسپار شویم. ما راه افتادیم اما به زودی دریافتیم که تیم کره­ای بسیار کند است و سعی می­کند هر جایی طناب ثابت بکشد و ما به تدریج دچار تردید شدیم. من به شدت سردم شده بود و از آن وضعیت ناراضی بودم و به مهدی گفتم که می­خواهم به چادر برگردم تا کمی گرم شوم. من به چادر برگشتم و حدود نیم ساعت بعد مهدی نیز پیدایش شد. ما تصمیم گرفتیم که ساعت 2:00 دوباره تلاشمان را آغاز کنیم. ما منتظر ماندیم، سپس فهمیدیم که تونک و داوا شرپا نیز در حال آماده شدن هستند و خوشحال شدیم که تعدادمان بیشتر خواهد شد.
به هر ترتیب به رغم حرکت دیرتر، دوباره و پس از مدت کوتاهی به تیم کره­ای رسیدیم و با سرعت کمی پشت سر ایشان رو به قله حرکت کردیم. دقیقا به خاطر دارم که یک جا حداقل دو سه ساعت توقف کردیم به خاطر اینکه کره­ای ها طناب ثابت بگذارند. من به شدت سردم بود و به بقیه اصرار کردم سریع­تر باشند اما سایر اعضای گروه یعنی مهدی، تونک و داوا در وضعیت بهتری بودند.
حوالی ساعت 11 تا 12 ، در ارتفاع 7900 متری تیم کره ثابت گذاری را رها کرد و تصمیم گرفت که برگردد. من و تونک تصمیم گرفتیم که به هر ترتیب برای صعود قله تلاش کنیم زیرا که نزدیک بودیم و به درستی معتقد بودیم که طناب ثابت بیشتری نیاز نیست. ما از رد پا ها خارج شدیم و به طرف جایی که فکر می­کردیم قله است تغیر مسیر دادیم و بعد دریافتیم که بقیه نیز به آرامی به دنبال ما می­آیند. من و تونک جلو بودیم، مهدی و داوا با فاصله 150 متر به همراه هم (یا شاید جداگانه) و در انتها نیز تیم کره­ای.
مشکل ما آن بود که نمی­دانستیم قله به درستی کجاست، بنابراین راه می­رفتیم و جستجو می­کردیم. مهدی احتمالا در سال 2006 تا آن قسمتها یعنی حوالی قله صعود کرده بود اما چیز زیادی به خاطر نمی­آورد. به هر حال ما بعد از دو ساعت دهلیزی را پیدا کردیم که به سوی قله امتداد می­یافت و حدود ساعت 14:30 تا 15:00 من شروع به صعود کردم و تونک حدودا با فاصله 50 متر عقب تر و مهدی نیز در حدود 100 متر پشت سر صعود می­کردند. در آن نقطه من نمی­توانستم مهدی را ببینم چراکه هوا به شدت رو به خرابی می­رفت و نشانه­هایی از یک طوفان قریب الوقوع دیده می­شد.
من دهلیز را صعود کردم و در حال جستجوی قله بودم که فهمیدم روی خط الراس منتهی به قله قرار دارم که در همان لحظات صاعقه­ای به من زد. به سرعت به داخل دهلیز برگشتم و متوجه شدم تونک نیز به بالای دهلیز رسیده است و از آن وضعیت خطرناک با خبر است. تونک به نسبت من کوه­نورد با تجربه تری است بنابراین پشت دهلیز پنهان شده بود و می­دانست که هر زمانی صاقه می­تواند ما را بکشد و رو به من فریاد زد که فورا از آن جهنم خارج شوم و ما به گونه­ای شاعرانه شروع کردیم به فرار از قله! من حتی احساس کردم که چوب اسکی و کوله پشتی­ام نقش یک میل برق­گیر را بازی می­کنند و سوزش شدیدی را تا عمق بدنم احساس می­کردم. وضعیتی تهدید آور در ارتفاع 8150 متر.
 هر ترتیب به همراه تونک که قبل از من از دهلیز پایین رفته بود فرود را آغاز کردم. حدود 20 متر پایین تر، چوب اسکی­ام را بستم و رو به پایین اسکی کردم. در آنجا، در حالی که اسکی می­کردم شخصی را در انتهای دهلیز دیدم که شاید 50 تا 70 متر پایین تر از من بود. ناگهان آن شخص به پشت افتاد و باز بلند شد و دوباره افتاد و بعد از سه بار افتادن سرعت زیادی گرفت  و پرتاب شد و در وضعیتی نامعلوم ناپدید گشت. تمام این اتفاقات بین یک تا سه ثانیه صورت پذیرفت، نه بیشتر! در آن لحظه من فکر کردم که دچار توهم شده­ام یا اینکه سرابی دیده­ام. همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد و خیلی بیشتر از ظرفیت ادراک من در آن وضعیت بود ( اسکی در ارتفاع، طوفان، وضعیت نامعلوم، فشار روحی و جسمی). به هر حال من اسکی کردم به پایین دهلیز وبه سمت راست به طرف کمپ سوم پیچیدم. در لحظه ای که داشتم از خط فرضی آن سقوط عبور می­کردم جستجویی اجمالی کردم برای یافتن نشانه­ای از سقوط اما چیزی پیدا نکردم. حتی فریاد کشیدم، شاید که کسی هنوز آنجا باشد اما هیج جوابی نشنیدم.
  من بیشترین تلاش ممکن را داشتم تا به کمپ 3 و بعد به کمپ 2 برسم و در انتها کمی دست وشدیدا یکی از پاهایم سرمازده شد.
 یافتن راه درست در آن ارتفاع و در آن شرایط نامشخص، تلاش زیاد، بهترین حس غریزی و مقدار زیادی شانس نیاز داشت.
درباره مهدی:
من متعاقد شده­ام که آن چیزی که سقوطش را دیدم مهدی بوده است. با رفتن تونک و به دنبال او داوا، آن چیز، شخص دیگری نمی­توانست باشد.
همچنین من متاسفانه به این نتیجه رسیده­ام که اعلام دارم حتی اگر من یا افراد بیشتری به دنبال او جستجو می­کردیم و او را می­یافتیم، نمی­توانستیم به او کمکی کنیم. بر اساس تجربه­ی من، در این ارتفاع  هر گونه امدادی نیاز دارد به بیش 10 مرد قوی همراه با اکسیژن تا بتوانند فرد مجروح را حرکت دهند و البته اینامداد نیز به شدت خطرناک خواهد بود.
بعد از من و تونک، تیم کره­ای نیز دیروقت در حدود ساعت 18 تا 19:00 همان روز(اول می 2009) به قله رسید و من حدس می­زنم آنها نیز نشانه­ای از مهدی ندیده باشند ( البته در آن زمان کسی نمی­دانست که او گم شده است.) حتی با وجود اینکه ایشان در یک گروه می­رفتند تقریبا یکی از اعضایشان را در راه گم کردند و او از ناحیه دست به شدت دچار سرمازدگی شد.
بر مبنای تحلیل رویدادهای که درحمله­ی نهایی به قله به وقوع پیوست من به این نتیجه رسیده­ام که مهدی در ساعت 15:30 تا 16:00 روز اول ماه می 2009، در اثر سقوط درگذشت.
به نظر من دلایل ذیل را می­توان برای مرگ مهدی برشمرد:
1 – در انتهای حمله به قله، او بسیار خسته بود و یک اشتباه در آن ارتفاع، به سادگی می­تواند مرگ آور باشد.
2 – بعد از شکستی که در تلاش سال 2006 داشت، من واقعا فکر می­کنم که او می­خواست به قله­ی این کوه برسد و این همیشه خطرناک است.
3 – آخرین و نه کمترین دلیل آن بود که بسیاری از کوه­نوردان که به قله نزدیک می­شوند دچار وضعیتی می­شوند که ما به آن سحر قله می­گوییم. ایشان نشانه­های خطر، هشدارها و غریزه­ی خود را نادیده می­گیرند چراکه قله به سادگی در دسترس است. این امر ممکن است کاملا برای مهدی اتفاق افتاده باشد گرچه من معتقدم که او به قدر کافی تجربه داشت که آن را بشناسد.
جستجوی گمشده:
به  نظر من بنا به دلایل ذیل هر گونه تلاشی برای مشخص کردن محل پیکر مهدی برای اعضای گروه جستجو، خطرناک و ناموفق خواهد بود:
1 – در صورتی که پیکر مهدی هنوز در جایی در زاویه­ی بسته سراشیبی قله باشد، هم اکنون با برف پوشیده شده است و تعین مکان آن میسر نیست. در سالی که در پیش است، اگر که برف کمی ببارد برخی کوه­نوردان ممکن است در صورتی که جستجو کنند آن را بیابند. برای اینکه ایده­ای به شما بدهم باید بگویم که چندین سال پیش یک کوه­نورد کره­ای بر روی خط­الراس قله احتمالا در اثر صاعقه درگذشته است ولی پیکر او هنوز آنجاست. بنابراین پایین آوردن آن بسیار دشوار خواهد بود.
2 – در صورتی که مهدی از روی شیب قله به جبهه­ی شمالی دائولاگیری سقوط کرده باشد ( که من فکر می­کنم این سناریویی محتمل تر است) آنگاه پیکر او ممکن است هر جایی در فاصله­ی سه کیلومتر ارتفاع ما بین کمپ اصلی و قله افتاده باشد. این منطقه برای جستجو غیر قابل دسترس است و صعود آن تنها در بالاترین مقیاسهای کوه­نوردی قابل انجام است و البته صعود و نه جستجو و تلاش برای یافتن یک بدن.       
آنچه که من به عنوان بهترین راه جستجو پیشنهاد می­کنم، بردن یک دوربین قوی است به مکانی که نامش گذرگاه فرانسوی­هاست و از آنجا شما می­توانید جبهه­ی شمالی را ببینید و آن پیکر را جستجو کنی. من تنها بدان جهت چنین پیشنهادی را می­گویم که کم­خطرترین راه جستجو است اما هنوز هم فکر می­کنم شانس اینکه چیزی پیدا شود صفر است.
در این زمینه اگر باز اطلاعات دیگری خواستید، لطفا از تماس با من خودداری نکنید.
دیوید فوجتیک
سوم می 2009
کاتماندو        
برگرفته از:http://www.fa.iranianchallengers.com/article188.html





منبع این مقاله : باشگاه كوهنوردي و اسكي دماوند
http://www.fa.damavandclub.com/html

آدرس این مطلب :
http://www.fa.damavandclub.com/html/article742.htmlhttp://www.fa.damavandclub.com/html/modules.php?name=News&file=article&sid=742

Damavand Club © www.Damavandclub.com